برعکس زمانی که فکر می کردم هیچکس درکی از دیگری نداره حالا فکر می کنم که همه درک می کنند اما فقط ظاهر! بعضی ها هستن که چشمهارو می خونن و دوست دارن به کسی که دوسش دارن کمک کنند. نگرانی از چشماشون می باره. اگه راه بدی، کمک اونها اثربخش میشه. امان از روزی که مجبور باشی نگاهتو ازشون بگردونی تا شرمنده نگرانیشون نشی. درون در آتیشه ولی نگاه فریاد می زنه.
خسته ام از اینکه تا عمق نگاهشون رو می خونم اما باید حاشا کنم تا قولی که دادم زیرش نزنم. اینجا جایی برای نوشته ها نیست. اینجا باید مجازی نوشت. حقیقت باید درونت باشه تا با واقعیت کنار بیای!
انقدر که قلم به آدم کمک میکنه دردش سبک بشه کیبورد نمی تونه! اما دلم هم نمی یاد اینجا رو ترک کنم. کاش می شد همه چیز رو اینجا در کلمات ریخت.
شرمنده چشمهای نگرانی هستم که سعی می کنند نگاهشونو برگردونند تا باعث عمیق تر شدن زخم نباشند. و متاسفم از اینکه جواب رد به تمام درخواست ها کردم و نگرانی ها را بیشتر نمودم. برای همه تون دعا می کنم اگه قابل باشم.
کاری که از دستم برنمیاد. شما هم با دل پاکتون دعام کنید...