درباره نویسنده
رها
نیستی در هستی...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • حال و هوایی دیگه...
  • می نویسم بهر خودم...
  • بی مقدمه
  • منو ببخش...
  • این همه نشونه به خدا نوبره!!!!
  • امروز جو خیلی سنگین بود...
  • فعلاَ...
  • زندگی، آرامش و دیگر هیچ
  • وقتی خودم را دوست داشتم
  • هنوز هستیم
  • دعا کتید...
  • نظر شما چیست؟
  • دمی با سهراب
  • مرگ همکار
  • منحنی سینوسی زندگی
  • کلامی یا حرفی یا سکوتی؟!
  • جمله را تکمیل کنید...
  • اجازه هست خدمت برسیم؟؟؟
  • چقدر فکر دیگران برای ما مهم است؟
  • جمع بندی نظرات دوستان
  • تا حالا فکر کردید....
  • گذری به گذشته
  • نکات برگزیده...
  • ادامه بحث صفات آدم
  • خصوصیات "آدم"
  • چندتا مطلب...
  • بعضی ها هم اینطوریند...
  • جمع بندی بحث دو پست قبل
  • لطفا از "لحظه" لذت ببرید
  • محدوده فکر ما چقدر است؟؟؟
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
دوستان من
  • مددکاری اجتماعی- مشاوره خانواده و اعتیاد
  • هزاران نرگس از چرخ جهانگرد فروشد...
  • !انسان اگرچه خدا نیست تنهاست
  • نسیم خوش روزهای زندگی
  • رگ راه جز رد پای تو نیست
  • رهگذر امروز(ѼSPALBѼ)
  • سرگیجه های مترسک
  • اقامتگاه فرشته هفتم
  • وروجک های بیسواد
  • پیشنهاد بی شرمانه
  • شکلات chocolate
  • یکی بود یکی نبود
  • دهکده احساس
  • از خواب تا مرگ2
  • خودم و خودت
  • تندباد حادثه ها
  • قیصر امین پور
  • فرهنگ ایران
  • سروناز شیراز
  • دل نوشته ها
  • دهدشت آزاد
  • قلب صورتی
  • قاصدک من
  • برای نگفتن
  • فانوس من
  • گیلان زیبا
  • یلداوار
  • مهتاب
  • تلخ
  • واتوره
  • سیب
  • بهشته
  • این روزها
  • همراه شو
  • چهاردروازه
  • جزیره مجازی
  • صندوقچه دل
  • رمزهای بازی
  • تنهاترین تنها
  • سکوت سرد
  • حسن یوسف
  • ناگفته های دل
  • مهربـــــــــــان
  • انسانم آرزوست
  • دنیای کوچک من
  • از سنگ تا الماس
  • وارث ژنهای اجدادم
  • تارزان در جهان امروز
  • فرشته های تبعیدی
  • رازهای پنهان هستی
  • من فاطی 15 سال دارم
  • دانشجویان الکترونیک88
  • روزشمار زندگی فرزندم صبا
  • به نام او که عشق را آفرید
  • حرف های نگفته روز نو فکر نو
  • پشت دریاها شهری است که در آن
  • زندگی گرم ِ ... عین دستای ِ همیشه گرمت
  • حس سبز
کدهای اضافی کاربر


فریادهای خاموش
برف ها کم کم آب می شود شب ذره ذره آفتاب می شود و دعای هرکس رفته رفته توی راه مستجاب می شود
حال و هوایی دیگه...
نویسنده: رها - دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠

برعکس زمانی که فکر می کردم هیچکس درکی از دیگری نداره حالا فکر می کنم که همه درک می کنند اما فقط ظاهر! بعضی ها هستن که چشمهارو می خونن و دوست دارن به کسی که دوسش دارن کمک کنند. نگرانی از چشماشون می باره. اگه راه بدی، کمک اونها اثربخش میشه. امان از روزی که مجبور باشی نگاهتو ازشون بگردونی تا شرمنده نگرانیشون نشی. درون در آتیشه ولی نگاه فریاد می زنه.

خسته ام از اینکه تا عمق نگاهشون رو می خونم اما باید حاشا کنم تا قولی که دادم زیرش نزنم. اینجا جایی برای نوشته ها نیست. اینجا باید مجازی نوشت. حقیقت باید درونت باشه تا با واقعیت کنار بیای!

انقدر که قلم به آدم کمک میکنه دردش سبک بشه کیبورد نمی تونه! اما دلم هم نمی یاد اینجا رو ترک کنم. کاش می شد همه چیز رو اینجا در کلمات ریخت.

شرمنده چشمهای نگرانی هستم که سعی می کنند نگاهشونو برگردونند تا باعث عمیق تر شدن زخم نباشند. و متاسفم از اینکه جواب رد به تمام درخواست ها کردم و نگرانی ها را بیشتر نمودم. برای همه تون دعا می کنم اگه قابل باشم.

کاری که از دستم برنمیاد. شما هم با دل پاکتون دعام کنید...

نظرات ()



می نویسم بهر خودم...
نویسنده: رها - دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

همه چیز برگشت به دوران گذشته...

مقاومتها بی اثر بود...

چیز زیادی برای گفتن و نوشتن ندارم...

با افراد زیادی از جمله برخی بیماران روانی سر و کله می زنم...

فقر فرهنگی بیداد می کنه...

به شخصی برخورد کردم که اعتقادی به "دوست داشتن" نداره اما داره برای درمان روانی ها تلاش می کنه...

بیماری دیدم که در سن 40 سالگی میگه تابحال در عمرش کاری نکرده و همیشه بیکار بوده....

مادران کلاس از اینکه وارد جوی شاد و پر از اعتماد به نفس شدند خیلی خوشحالند...

باید معلم کلاس اول باقی بمونم و به خیلی ها امید به زندگی ببخشم...

دیگه اصرار به دانشگاه مجازی ندارم...

خلاصه اینکه ............... دلم آرامش دارد و خدا را شکر می کنم............

نظرات ()



بی مقدمه
نویسنده: رها - پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠

خلق اطفالند جز مست خدا                                     نیست بالغ جز رهیده از هوا

این جهان لهو است و لعب است و شما                     کودکی تو راست فرماید خدا

تا از این دنیا نرستی کودکی                                  بی زکات روح کی یابی زکی

نظرات ()



منو ببخش...
نویسنده: رها - سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

یه اشتباه نه چندان کوچک!

پلی را در پشتم ویران کردم.

در حق یه عده نامردی کردم.

برنامه سازمانی را به هم زدم.

عذرخواهی هم کردم اما هنوز دارم تاوان پس میدم.

فقط خدا کنه نفرین نکرده باشند...

آخر مجبور بودم.. نمی دانم چرا از ابتدا پذیرفتم که بعد از یک ماه.....

خدایا! از ته دل دعایشان می کنم کسی بهتر از من هرچه سریعتر جایگزین شود.

نظرات ()



این همه نشونه به خدا نوبره!!!!
نویسنده: رها - چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠

صبح با یک امیدی از خواب بلند شدم تا روز جدیدی را آغاز کنم. یکی از عزیزترین کسانم بدون هیچ علتی اوقات را تلخ نمود. بعد هم برای اینکه عذرخواهی کند گفت که من مریضم لطفا به دل نگیر.

از همان موقع سکوت آغاز شد...

قرار بود به مدیر بگویم که دیگر نمی توانم بیایم. اما نمی دانم چرا با لحنی تند این را گفتم. از این عمل بشدت ناراحت شدم. گویا آواری سخت بر سرم فرو ریخت.

شب را بسختی گذراندم. فضای خانه بسیار سنگین تر شده بود.

ساعت 9 شب خوابیدم و 9 صبح بیدار شدم.

خواستم دیگر اهمیتی به اوضاع ندهم که با فاجعه عجیبتری روبرو شدم..

لپ تاپ دیگر روشن نشد!!!!

خواستم باتری را درآورده و با برق امتحانش کنم برق رفت..

خواستم اسکنر را به سیستم PC وصل کنم تا لااقل ثبت نام طرح را که بخاطر آن مدرسه را رها کردم، انجام دهم. هر کاری کردم دستگاه اسکنر را نشناخت.

ساعتی سیستم را خاموش کردم تا دوباره امتحان کنم.

این بار اسکنر را شناخت اما وارد اینترنت نمی شد.

فالی به حافظ زدم که زنگ بزنم به مدیر یا باید صبر کنم، میگه:

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد.....

زنگ زدم مدیر که عذرخواهی کنم و بگویم که پشیمان شدم ایشان فرمودند دیروز در شورا مطرح کردم متاسفانه!!!!!

خدایا! هر چی اتفاقه امروز داره میباره....

مغزم داره سوت میکشه.

فعلا اینترنت به سختی بالا آمد و اینجانب عملیات ثبت نام را انجام دادم.

خدا عاقبت را ختم بخیر کند....

---------------------------------------------

پ.ن: عزیزانی که سررشته از کامپیوتر دارند، وقتی لپ تاپ را روشن کردم سه تا بوق زد و دیگر هیچ صفحه ای بالا نیامد. خودم احتمال می دهم که مشکل از فن آن باشد. خواهشمندم کمک کنید.

نظرات ()



امروز جو خیلی سنگین بود...
نویسنده: رها - سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠

جو خیلی سنگین بود...

مادر از سفر آمده و من از سر کار! هوا سرد و برفی است و دلها کمی خسته!

تلنگری لازم بود تا سکوت بشکند و حرفهای ناگفته به بیرون بیایند.

همه دست به دست دادند تا روز را با خستگی بیشتر به شب رسانیم.

مادر به خواب رفته و من در تنهایی بغضم را شکافتم و با خدا درددل کردم.

چیزی به آمدن پدر و برادرم نمانده باید خود را آرام کنم تا این انرژی را منتقل نکنم.

سرم را به بازی رایانه گرم کردم.

در باز شد و اهالی منزل وارد شدند.

نبودن قابلمه روی گاز و عدم استشمام بوی غذا، نشان از بی حوصلگی خانمها و سنگین بودن جو خانه را دارد.

سفره پهن شده اما این بار به اندازه یک سوم همیشه!

عزتی گذاشتیم و بشقابی چیدیم والا نیازی به آنها هم نبود.

یک دیس غذای حاضری به همراه نان یخ زده که حتی از دادن گرما به آن خودداری کردیم.

چاشنی سفره یک پیاز کوچک است.

التهاب چشمها را بهانه ای برای سرماخوردگی کردم.

لقمه ها را درسته قورت می دهم و آبی خنک روی آن.

پدرم اما چیزی فهمیده ولی دم نمی زند. حتی از روشن کردن تلویزیون امتناع می ورزد تا مبادا مادر بیدار شود.

هنوز دلم گریه می خواهد.

این روزها روزگار سایه اش بر سر ما سنگین شده است. گویا او هم دلگیر است....

قصد پرتاب انرژی منفی ندارم. اگر فکر می کنید اوضاع خیلی خراب است سخت در اشتباه هستید.

مهم این است که دلها آرامش خود را دارد. حال این برنامه ها گاهاً پیش می آید و شیطان با کلامش ما را سرگرم می کند.

به هرحال امیدم همچنان به خدا و آرامشی است که تا الآن از ما دریغ نداشته است.

 

نظرات ()



فعلاَ...
نویسنده: رها - چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠

نیاز به خود خدا دارم

نه بنده خدا!

نظرات ()



زندگی، آرامش و دیگر هیچ
نویسنده: رها - شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠

دنیا همیشه عامل هر دغدغه ای بوده و هست. انواع غصه ها، حرص خوردن ها، حسرت کشیدن ها، نگرانی ها و هر صفت منفی فقط با عوامل دنیوی همراه می شوند.

سالها همه اینها را چشیدم و راههای نفوذ شیطان را باز کردم.

دیگر نمی خواهم به خاطر چیزهای بی ارزش ذهنم را مشغول کنم و برای خودم دغدغه بیافرینم.

وقتی می گویم هیچ دغدغه ای ندارم و با آرامش در حال زندگی هستم، چرا باور نداری؟

در ذهنت یا می گویی خوشبحالت و حسرت می خوری یا اینکه بهم می خندی و دیوانه خطابم می کنی!

برایم مهم نیست چه فکر می کنی. آرامشم را با حرفهای صدمن یه غازت به هم نخواهم زد.

تو ساعتها بنشین و هزار جور داستان نقل کن و از زیبایی های این دنیا بگو. بگو که فلان کار چه درآمدها که ندارد. بگو که حاضری کاری برایم دست و پا کنی تا از بیهودگی به در آیم.

اما من گوشم از همه این حرفها پر شده. نمی خواهم دوباره دل به یک داستان تو بدهم و بعد از مدتی کوتاه، شادیم تبدیل به غصه گردد.

معامله ام با کس دیگری است. بخواهد می دهد و اگر نخواهد که هیچ...

آب باریکه ی زندگیم را دوست دارم . لااقل کسی نیست دستور بدهد یا از تعهد زیاد من سواستفاده کند.

با آدمها نمی سازم. تو هم زیاد برایم دلسوزی نکن. مواظب راه خود باش. بالاخره زندگی می گذرد.

بدان! آرامش از هر چیزی در این دنیا بهتر است. حتی اگر میلونها رقم صفر در آن پیدا نشود.

صفرها ارزش ندارند که بخاطرشان چیزهای مهمتری را از دست بدهی.

مواظب خودت باش.... دوستت دارم

نظرات ()



وقتی خودم را دوست داشتم
نویسنده: رها - شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠

سالها با درونی بسته با خود زندگی می کردم و نمی دانستم که چطور عشق و احساساتم را بروز دهم، وقتی شروع کردم خودم را برای آن چیزی که هستم دوست بدارم، زندگی بصورتی زیبا و با معنی برایم شروع به تغییر کرد و در همین زمان نیرویی معنوی هم به کمکم آمد. فکر می کنم این حالت معنوی برای همه وجود دارد، که می توان آنرا لطف یا کرم الهی نامید.

وقتی خودم را دوست داشتم:


ادامه مطلب ...
نظرات ()



هنوز هستیم
نویسنده: رها - چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠

سرو کله می زنم با روزگار؛ گاهی آرام است و گاهی موج دارد؛

مادر بسیار بیمار؛ خانه سرشار از فیدبکهای منفی؛

در حال آرامش دادن به محیط خانه هستم؛

گاهی کم می آورم و گاهی محل نمی گذارم؛

نمی دانم حکمت چیست؛ چه خواهد شد؟

از عید مبعث تا عید نیمه شعبان، یک پروسه بیمار داری؛

دو روز بعد از نیمه شعبان، آغاز پروسه ای دیگر و ادامه بیمار داری....

حالش زیاد خوب نیست؛ اما کسی غیر از ما آنرا درک نمی کند.

شاید مردم عادت کرده اند به اسم بیمارستان؛

یعنی اگر در سی سی یوی منزل بستری باشد مورد قبول نیست!

خودمان را رها ساختیم تا ببینیم چه می شود؛

نمی دانم غصه است یا عشق است یا محبت است یا امتحان!!!!!

هیچ فعالیت خاصی غیر از گذران زندگی و دادن روحیه به اعضا انجام نمی شود...

البته خالی از لطف نیست اعلام کنم به علت کثرت درست کردن غذا در این چند روز، ضمانت چرخاندن یک زندگی چند نفره را دریافت کردم و این را از الطاف خداوند می دانم که باز هم :

گر زحکمت ببندد دری                     زرحمت گشاید در دیگری

 

پ.ن1: نظرات دائم خوانده می شود اما مجالی برای پاسخگویی نیست.

پ.ن2: اگر متن نوشته شده به هم ریخته و ناهماهنگ است دیگه باید ببخشید. مغز یاری نمی کند.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »